"نكروفيليا" به معناي مرگ خواهي و گرايش به مرگ است. اين تمايل در بين افرادي كه به سوي خودكشي كشيده مي شوند و يا حداقل به آن مي انديشند وجود دارد.
در ميان نويسندگان برجسته و مشهور دنيا مي توان به "ادگار آلن پو" شاعر و نويسنده داستانهاي پليسي و داستان هاي ژانر"گوتيك" ( ژانر وحشت) و هم چنين "صادق هدايت" كه داراي چنين تمايلاتي بودند اشاره كرد. در داستان هاي ژانر گوتيك پو اين تمايل به مرگ به گونه هاي مختلف و به وضوح ديده مي شود و از مهمترين تم هاي آثار او مي باشد. مرگ براي پو كه در خردسالي مادرش را از دست داد نوعي راه نجات و پيوستن به مادر مي باشد. او كه در خانواده الن به عنوان فرزند خوانده بزرگ شده بود هرگز از امنيت خاطر و احساس تعلق برخوردار نبود. پس از مرگ همسر سيزده ساله و بيمارش كه عاشقانه دوستش مي داشت به نوشيدن مشروب پناه برد و سرانجام جسدش را در يك بار پيدا كردند.
صادق هدايت نويسنده ايراني كه همه بافضاي تاريك وغم فزاي آثارش آشنا هستيم در اروپا با آثار نويسندگاني چون "فرانس كافكا" و پو آشنا شد. در آثار او خصوصاً اثر مشهورش "بوف كور" تم هاي سرخوردگي و بيگانگي با مردم، نااميدي و جنون و تمايل شديد به نابود كردن خويش به چشم مي خورد. او يك اقدام به خودكشي ناموفق در رودخانه مارن داشت، ولي بار دوم با استفاده از گاز به زندگي خود خاتمه داد. در "زنده به گور" مرگ مانند معشوقي گريز پا از راوي گريزان است. وي در يادداشتهاي پيش از خودكشي مي نويسد: "همه از مرگ مي ترسند من از زندگي سمج خودم.چقدر هولناك است وقتي كه آدم را نمي خواهد و پس مي زند!". مرگ براي هدايت پايان دهنده بدبختي هاست و او آرزوي پيوستن به نيستي و هيچ شدن دارد. اين يادآورنده راه حل مرگ "آلبر كامو" است كه پايان بخش رنج ها و راهي براي فرار از اين دنياي پوچ و بي معني است. هرچند كامو به نوعي مبارزه ي بي نتيجه با مرگ اعتقاد دارد كه به زندگي انسان معنا مي دهد.
جالب است كه حتي اديب بزرگ "تي اس اليوت" هم در شعر بلند " دشت سترون" براي بشريت آرزوي مرگي كه نويد بخش حيات مجدد است مي كند. او انسان امروز را با شخصيت اسطوره اي "سيبل" مقايسه مي كند كه از "زئوس" تقاضاي عمر جاودانه مي كند اما فراموش مي كند طلب جواني جاودانه كند. و حالا بزرگترين آرزويش مرگ است.
چيزي كه به هرحال روشن است اين است كه مرگ و زندگي بدون يكديگر معنا و مفهومي ندارند. من هم گاهي به خودكشي انديشيده ام اما هميشه اين جمله به ذهنم مي آيد كه " زندگي ارزش زنده بودن ندارد اما ارزش مردن هم ندارد". شما چه فكر مي كنيد؟

