تبليغاتX
شهبانوی بی سرزمین

 "نكروفيليا" به معناي مرگ خواهي و گرايش به مرگ است. اين تمايل در بين افرادي كه به سوي خودكشي كشيده مي شوند و يا حداقل به آن مي انديشند وجود دارد.

 در ميان نويسندگان برجسته و مشهور دنيا مي توان به "ادگار آلن پو" شاعر و نويسنده داستانهاي پليسي و داستان هاي ژانر"گوتيك" ( ژانر وحشت) و هم چنين "صادق هدايت" كه داراي چنين تمايلاتي بودند اشاره كرد. در داستان هاي ژانر گوتيك پو اين تمايل به مرگ به گونه هاي مختلف و به وضوح ديده مي شود و از مهمترين تم هاي آثار او مي باشد. مرگ براي پو كه در خردسالي مادرش را از دست داد نوعي راه نجات و پيوستن به مادر مي باشد. او كه در خانواده الن به عنوان فرزند خوانده بزرگ شده بود هرگز از امنيت خاطر و احساس تعلق برخوردار نبود. پس از مرگ همسر سيزده ساله و بيمارش كه عاشقانه دوستش مي داشت به نوشيدن مشروب پناه برد و سرانجام جسدش را در يك بار پيدا كردند.

صادق هدايت نويسنده ايراني كه همه بافضاي تاريك وغم فزاي آثارش آشنا هستيم در اروپا با آثار نويسندگاني چون "فرانس كافكا" و پو آشنا شد. در آثار او خصوصاً اثر مشهورش "بوف كور" تم هاي سرخوردگي و بيگانگي با مردم، نااميدي و جنون و تمايل شديد به نابود كردن خويش به چشم مي خورد. او يك اقدام به خودكشي ناموفق در رودخانه مارن داشت، ولي بار دوم با استفاده از گاز به زندگي خود خاتمه داد. در "زنده به گور" مرگ مانند معشوقي گريز پا از راوي گريزان است. وي در يادداشتهاي پيش از خودكشي مي نويسد: "همه از مرگ مي ترسند من از زندگي سمج خودم.چقدر هولناك است وقتي كه آدم را نمي خواهد و پس مي زند!". مرگ براي هدايت پايان دهنده بدبختي هاست و او آرزوي پيوستن به نيستي و هيچ شدن دارد. اين يادآورنده راه حل مرگ "آلبر كامو" است كه پايان بخش رنج ها و راهي براي فرار از اين دنياي پوچ و بي معني است. هرچند كامو به نوعي مبارزه ي بي نتيجه با مرگ اعتقاد دارد كه به زندگي انسان معنا مي دهد.

جالب است كه حتي اديب بزرگ "تي اس اليوت" هم در شعر بلند " دشت سترون" براي بشريت آرزوي مرگي كه نويد بخش حيات مجدد است مي كند. او انسان امروز را با شخصيت اسطوره اي "سيبل" مقايسه مي كند كه از "زئوس" تقاضاي عمر جاودانه مي كند اما فراموش مي كند طلب جواني جاودانه كند. و حالا بزرگترين آرزويش مرگ است.

چيزي كه به هرحال روشن است اين است كه مرگ و زندگي بدون يكديگر معنا و مفهومي ندارند. من هم گاهي به خودكشي انديشيده ام اما هميشه اين جمله به ذهنم مي آيد كه " زندگي ارزش زنده بودن ندارد اما ارزش مردن هم ندارد". شما چه فكر مي كنيد؟

+ نوشته شده توسط رسپینا در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 14:6 |

آسيابان پير شده بود، كسي سپيدي موهايش را باور نمي كرد.

ننگ درختان جنگل همين بس كه هم دست دستان تبر شده اند.

آزادي ما يا به نام مجسمه است يا اسير ميدان.

سخنران مي گفت: كشور بايد استقلال داشته باشد، تماشاچيان گفتند: آبيته.

روزنامه ها راست هم مي نويسند، صفحه ي ترحيم و تسليت را بخوان.

پيش از آنكه زير پاي تو بيفتد بر دار بوده است، اين فرش لگدمال كدامين كينه است؟

فرياد مي زد:"تخت جمشيد " پانصد تومان.

سرش را زدند. باز هم مي نوشت. مداد خوبي بود.

شكست خورد. خيلي سنگين بود. چند روز است كه رو دل كرده است.

كفاش محل ما را گرفتند، تا ديگر براي مردم پاپوش درست نكند.

از درخت تنومند كرنش مخواه، تعظيم وشكست آن يكي است.

زندگي پستي و بلندي دارد. آسفالتش خوب نيست. پيمانكارش را نمي شناسي؟

اين روز ها مرگ طبيعي هم غير طبيعي شده است.

گذاشتن و برداشتنش جرم است، بيچاره كلاه!

دو پا داشت دوپاهم قرض كرد. مثل يك چارپا ميدان را خالي كرد.

براي عضويت در انجمن انسانهاي بي ول هم بايد پول بدهي. چك هم قبول نيست.

+ نوشته شده توسط رسپینا در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 10:4 |
 حضرت عيسي در بهشت دنبال پدرش ميگشت. ميرسه به يه پيرمرد که داشت چوب ميتراشيد . بهش ميگه کارت تو دنيا همين بود پيرمرد ميگه آره. ميگه بچه نداشتي ؟ پيرمرد ميگه زن نداشتم ولي خدا بهم يه پسر داد که گمش کردم ولي بعدها خيلي معروف شد ! حضرت عيسي داد ميزنه پدرررررررررررر!!!! پيرمرد هم داد ميزنه پينوکيوووووووووو !!
+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 16:59 |

22 سال پیش درست در چنین روزی چشمم به دنیا باز شد. و درست سه هفته پیش نزدیک بود در یک تصادف بی خودی در اوج جوانی چشمم به روی دنیا بسته شود!

تولد و مرگ چیزهای غریبی هستند. گاهی وقتها چنان از زندگی سیر می شوی که آرزوی مرگ می کنی، گاهی هم چنان مجذوب زندگی می شوی که حاضری هر چه داری بدهی تا به عمرت اضافه شود. پس عجیب تر از همه خود آدمی است!

یک بار جایی خواندم:" شاید گاهی فکر می کنی که زندگی ارزش زنده بودن را ندارد ولی وقتی خوب فکر می کنی می بینی ارزش مردن هم ندارد!". اما من در این لحظه سرشار از زندگی هستم و خوشحالم که می توانم یک بار دیگر جزئیات دنیا را با دقت بنگرم.  

 

 آه ای زندگی این منم که با همه پوچی هنوز از تو لبریزم

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 13:33 |

نمی دونم تا حالا چیزی ازPygmalion شنیدید یا نه. این اسم داستانی است نوشته "جورج برنارد شاو" نویسنده ونمایشنامه نویس بزرگ ایرلندی. نام داستان ازشخصیت یک اسطوره مشهور""Metamorphoses نوشته "Ovid" گرفته شده است که داستان جالبی است:

"پیگملیون هنرمندی که از زندگی بی بند و بار و شرم آور زنان دوره اش بیزار است تصمیم می گیرد ازدواج نکند و تنها زندگی کند. او با هنر شگفت آور خودش مجسمه زنی زیبا و کاملتر از هر زن زنده ای می تراشد. هرچه بیشتر آنرا تماشا می کند بیشتر عاشقش می شود. طوری که آرزو می کند او بیش از یک مجسمه می بود. نام مجسمه "گالاتیا" است. پیگملیون که از عشق گالاتیا بیمار شده به معبد الهه ونوس می رود و دعا می کند معشوقه ای مثل مجسمه اش به او بدهد. ونوس که از عشق او متأثر شده به گالاتیا جان می دهد. وقتی پیگملیون باز می گردد و مجسمه اش را می بوسد با شادی در می یابد که مجسمه گرم و لطیف است. گالاتیا که بوسه را حس کرده چشمانش را با آزرم به نور می گشاید و آسمان و خالق و عاشقش را همزمان می بیند".

 

اما در اثر برنارد شاو ما با داستانی هرچند شبیه ولی متفاوت روبه رو هستیم:

"هیگینز" یک دانشمند زبان شناس است که با همکارش شرط می بنند می تواند جامعه کلاس بالای لندن را قانع کند که می تواند ظرف چند ماه آموزش به یک دختر گل فروش که با زبان عوام صحبت می کند او را تبدیل به زنی شایسته کند که قادر باشد مثل یک "دوشس" در مجالس بزرگان سخن بگوید." الیزا" دختر گل فروش به این امید که بتواند با صحیح صحبت کردن در یک گل فروشی کار کند به آزمایشگاه او می آید تا آموزش ببیند. هیگینز ابتدا با بی رحمی دختر را به سخره می گیرد اما وسوسه نشان دادن توانایی اش در عوض کردن دختر و خودخواهی اش او را به ادامه کار ترغیب می کند. او به الیزا لباسها و جواهرات گرانبها می دهد. الیزا طوری تغییر می کند که حتی پدرش او را نمی شناسد... هیگینز سر انجام شرط را می برد و از ادامه کارش خسته می شود. الیزا که سخن گفتن مثل یک بانوی شایسته را یاد گرفته حالا در بلا تکلیفی به سر می برد و نمی داند به کدام طبقه تعلق دارد. او احساس می کند هویتش را از دست داده و از هیگینز متنفر می شود.

 

پس از مرگ شاو فیلم مشهور"My Fair Lady" بر اساس همین داستان ساخته شد. اما به نظر می رسد شاو با خلق این اثر غیر رمانتیک این سوالات را مطرح می کند: آیا مرد هنرمند داستان خودش آنقدر کامل است که قادر باشد زنی مطابق میلش خلق کند؟ آیا زن داستان لزوماً بنده حقیری است که مرد عاشق را خالق آسمانی اش می بیند؟ آیا زیبایی نمایانگر فضیلت است؟ آیا مرد هنرمند عاشق مخلوقش است یا فقط عاشق هنر خودش است که آن موجود را جان بخشیده است؟؟

شما چه فکر می کنید؟

+ نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 11:53 |

مادر عزیزم

با نهایت احترام و تاسف این نامه را به تو می نویسم. من با دوست پسر جدیدم فرار کردم چون نمی توانم با تو وپدر برخورد کنم. من عشق شدیدی به "بیل" پیدا کرده ام.  او با تمام سوختگی های روی پوست صورتش  خال کوبی ها  ریش ها  و لباس های موتور سیکلتش باز هم زیباست.

اما مادر این تنها دلیل عشق من به "بیل" نیست. من باردار هستم و "بیل" بسیار خوشحال است. او کلبه ای در جنگل دارد و مقدار کافی هیزم برای تمام زمستان. او می خواهد بچه های بیشتری از من داشته باشد و این یکی از آرزوهای من است.

"بیل" به من یاد داده که ماری جوآنا واقعا به کسی ضرری نمی زند و ما در مزرعه خودمان آن را می کاریم و به جای کوکائین و اکستازی که خودمان مصرف می کنیم به دوستان "بیل" می دهیم.

ضمنا ما دعا می کنیم که علم بالاخره راهی برای علاج ایدز پیدا کند. این طوری "بیل" معالجه می شود چون او لیاقت بهبودی کامل را دارد.

مادر عزیزم نگران نباش. من حالا 15 سال دارم و می دانم که چگونه از خودم مراقبت کنم. می دانم که روزی برمی گردم و تو می توانی نوه های قشنگت را ببینی.

 

                                                                     دختر تو

                                                                          جودی 

پیوست:

مادر جان هیچ یک از مطالبی که خواندی حقیقت ندارد. من در خانه همسایه هستم. فقط می خواستم به تو بگویم که چیزهای بدتری هم از کارنامه آخر ترم من که در کشوی میز تحریرم است  وجود دارد.هر وقت خانه جای امنی برای من بود تلفن بزن.

                                         دوستت دارم

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:25 |

به اون کسی که نود و نه قدم به طرفت برداشته اعتماد کن وقدم صدم رو تو بردار . مطمئن باش کسی که نود ونه تا قدم برداشتهارزش یک قدم تو رو داره.

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 22:34 |

صد یا شاید هزار سیگار

به انتظار آمدنت سوخت ودود شد

نمیدانم شاید تو

با فندکم قرار گذاشتی

چون هنوز

صد هزار سیگار دیگر گاز باقی دارد

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 12:22 |

امشب با تعدادی ارواح و اشباح ( از نوع غیر خبیث) توی اتاقم که پنجره اش رو به باغچه باز می شه (وآلبالوهاش که دارن رنگ می ندازن بد جوری من و وسوسه می کنن) جلسه داریم . ویلیام بلیک با اون چهره ی به ظاهر بد اخلاقش به درخت انگور توی حیاط که باد برگهاش و می رقصونه خیره شده و لابد خدا و مسیح رودر جمع فرشته ها مشغول چیدن انگور می بینه. ساموئل جانسون پشت میزکامپیوترم نشسته و فکر می کنم به جای این ماسماسک بد قیافه میزی از شام شاهانه رو میبینه که قراره به زودی ببلعه . توماس گری با قیافه ی غمگینش حیاط کوچک ما رو با حیاط گورستان کلیسا عوضی گرفته و حاضر نیست از این تاریکی و سکوت مطلق چشم برداره. الکساندر پوپ   ساموئل تیلورکولریج   وسر والتر اسکات   هم غرق بحث راجع به انقلاب رمانتیسیزم هستن .اما من چشم به یه مهمون دوختم که با نگاه حکیمانه اش به این ارواح غریبه خیره شده و لابد از خودش می پرسه این ها رو دیگه از کجا پیدا کردم؟ چقدر از ریش های بلند و سپیدش وشال سرش خوشم میاد . قیافه اش خیلی از مجسمه ای که به مناسبت روز بزرگداشت حکیم فردوسی در دانشگاهمون( که به نام اوست) نصب کردند بهتره . چقدر از مقبره اش که به سبک مقبره ی کوروش کبیر ساخته شده خوشم میاد. چقدر این آدم رو که فرهنگ و تمدن ما رو در اوج یورش ترک و تازی با هنرمندی جاودانه کرده دوست دارم. و من هزار تا سوال دارم که ازش بپرسم . اگر این مهمونهای غریبه اجازه بدن . . . 

هر آنکس که دارد هش و رای و دین       پس از مرگ بر من کند آفرین

+ نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:27 |
ممکن است که لباس و زبان و رسوم و آداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهدشد و در تمام اعصار می توان با گفته ها و نوشته های دروغ مردم را فریفت.
+ نوشته شده توسط رسپینا در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:59 |
هی فلانی زندگی شاید همین باشد                                                                                                یک فریب ساده ی کوچک                                                                                                                 آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را                                                                                                                                                                             جز برای او وبا او نمی  خواهی                                                                                                                      من گمانم زندگی باید همین  باشد         آه آه    اما                                                                     

                او چرااین رانمی داند  که  در این جا           

            من دلم تنگ است  

          یک ذره است 

                                                                                                                                                                                                                       

 

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:25 |

جیرجیرک به خرس گفت : خیلی دوستت دارم . خرس گفت : حالا سر زمستونه باید برم تو خواب زمستونی . بهار که شد در باره اش با هم حرف می زنیم .خرس رفت توی غار اما خبر نداشت که عمر جیرجیرک فقط سه روزه . . .

+ نوشته شده توسط رسپینا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:13 |

   

                                                                                                                        

قاصدک هان چه خبر آوردی؟                                                                                                                                             از کجا از که خبر آوردی                                                                                                          خوش خبر باشی اما اما گرد بام و بر من                                                                                                                                       بی ثمر می گردی                                                                                                                     انتظار خبری نیست مرا                                                                                                        قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز                                                                                                                                                        در دلم می گریند                                                                                                      

                                                                                                        

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 10:45 |
با سلامی بهاری از طرف شهبانو به تمام دوستانی که در این مدت او را فراموش نکرده اند .شهبانو ازبابت این غیبت طولانی پوزش می خواهد. بگذارید به حساب اینکه سرش خیلی شلوغ بوده است . شهبانو آرزومند است که تعطیلات خوشی را سپری کرده باشید و سرحال و با انرژی سال جدید را آغاز کرده باشید. شهبانو در این مدت به آغوش طبیعت پناه برده بود و از زندگی شهری گریخته بود. ازتماشای  سبزی وپاکی طبیعت وزلالی آب جوی ها عمر دوباره یافته. از دست و پنجه نرم کردن با کوه سخت  بردباری و استقامت آموخته. از باد و باران  نرمی و شدت فرا گرفته. از بوته ی کوچک خار  شجاعت و از بره ی کوچک  معصومیت آموخته. او با بهار دوباره متولد شده است .                                                                                    
+ نوشته شده توسط رسپینا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 21:42 |

وقتی تو رفتی   دو دستم خالی ماند  نگاهم به در  چشمم به راه  . هیچ می دانی چند سال از آن روز گذشته؟  هیچ مرا به یاد داری ؟ من همان عروسک چشم شیشه ای دل شکسته ی توام . خوب مرا به بازی گرفتی. حالا بازیچه ات کیست؟ با کدام روح لطیف خیمه شب بازی می کنی؟ می دانی مدتهاست یک چشمم را گم کرده ام وکسی نیست که آن را پیدا کند وسرجایش بگذارد. یادت هست که عاشقم بودی؟ طاقت نداشتی یک تار مویم کم شود. حالا می دانی چه به من می گذرد؟ یادت هست که یک روز برایم یک قلب پارچه ای دوختی تا عاشقت شوم ؟ من آن روز بدجوری به تو دل باختم. فکر می کردی که عروسکهای قشنگ احساس ندارند وفقط بازیچه اند. من در پس آن سکوت همواره تورا تماشا می کردم وجزئیات صورتت را به خاطر می سپردم . حالا فقط همان خاطرات برایم مانده و یک قلب پارچه ای ویک چشم شیشه ای.                                                                                                                                            می توان همچون عروسکهای کوکی بو د                                                                                       با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید                                                                                            می توان در جعبه ای ماهوت باتنی انباشته از کاه سالها در لابلای تور و پولک خفت . . .                                                                                                                                      

+ نوشته شده توسط رسپینا در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 10:13 |

همه عادت کردیم پنجره رو که باز می کنیم با دیوارهای سیمانی وسنگی وآجری یا نهایت با یک باغچه ی کوچیک که می تونه تمام سهم ما از مادر طبیعت باشه روبرو بشیم  . اصلا شهر چیه به جز دیوارستان؟ دیگه حتی آدمهای یک خونه هم دور هم نیستن . هر کی می ره توی اتاقش و به کارهای خودش می رسه . همه خودخواه شدن . حتی اگه کسی بخواد به دوستش هدیه بده منتظره که اون هم جبران کنه .توی هر راهی که بخواد قدم بذاره به این فکر می کنه که براش نفعی داره یا نه.  دیگه کسی به خاطر خود آدم عاشقش نمی شه . همه چیز فروشی شده حتی عشق . چه دنیای در هم و بر همی شده! دیوارها از وسعت دید ما کم کردند اونقدر که همه تنگ نظر شدیم . آیا انسانهای اولیه واقعا متمدن تر و خوشبخت تر نبودن؟حد اقل دیواری جلوی نگاهشون رو نگرفته بود .الان هزار جور دیوار هست . دیوار غرور و حسادت  وبدبینی.  حالا به واقعیت "نابل سویج" پی می برم. خسته ام از این دیوارها . . .

+ نوشته شده توسط رسپینا در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 15:54 |

در عشقتتان دلیری باد ! با عشقتان بتازید بر آن کس که در شما هراس می انگیزد.عشق شما فخر شما باد ! و اما فخر شما این باد : بیش از آن دوست بدارید که دوستتان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید . مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن عاشق است . چه آن گاه است که زن همه چیز را فدا می کند وهیچ چیز دیگر را در نظرش ارجی نیست . مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن بیزار است . زیرا مرد تنها درژرفنای روانش شریر است اما زن بد ذات است . زن از چه کس از همه بیش بیزار است ؟ آهنی به آهنربا چنین گفت : از تو از همه بیش بیزارم که کشش داری اما نه چندان که به خود بکشانی . شادکامی مرد این است : من می خواهم . شادکامی زن این : او می خواهد.

+ نوشته شده توسط رسپینا در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 9:32 |

مرد راستین خواهان دو چیز است: خطر و بازی . از این رو زن را همچون خطرناکترین بازیچه می خواهد.مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران. جنگاور میوه ی بسیار شیرین دوست نمی دارد  از این رو دوست دار زن است زیرا شیرین ترین زن نیز تلخ است.زن کودک را بهتر از مرد در می یابد . اما کودکی در مرد از زن بیشتر است. در مرد راستین کودکی پنهان است که خوش دارد بازی کند. بیایید ای زنان و کودک را در مرد در یابید! زن بازیچه ای باد پاک و ظریف همچون گوهری  رخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست. در عشقتان فروز ستاره  فروزان باد!وامیدتان این باد: بادا که ابر انسان را بزایم.     ( ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط رسپینا در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 11:5 |
    ای ایران     براستی به نام نامی ات می بالم. مرزهای پر گهرت را که در گذر روزگار دستخوش تاراج بیگانگان بوده دوست می دارم و به گذشته ی برازنده ات می نازم. ای مام میهن  به نیاکان نیک اندیش و پوران پاک ونجیب دختران زیبا رویت می بالم. به پارسیان پارسای این سرزمین آریایی که با پندار و کردار و گفتار نیکشان فرهنگ و تمدن این جهان را پی ریخته اند  می نازم. واز اهورا مزدا خواهان خوشبختی مردم این سرزمینم. پاینده باشی ای ایران.                                                                                             
+ نوشته شده توسط رسپینا در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 10:49 |

شارده کوچولو از گل پرسید: آدمها کجا هستند؟ گل که یک روز کاروانی را در حال عبور دیده بودگفت: آدمها  گمان می کنم شش هفت تایی باشند.من ایشان را سالها پیش دیدم. ولی هیچ معلوم نیست کجا می شود گیرشان آورد. باد ایشان را با خود می برد. آدم ها ریشه ندارند واز این جهت بسیار ناراحتند.

+ نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 9:22 |

 

Put your hand on a hot stove for a minute and it seems like an hour.sit with a pretty girl for an hour and it seems like a minute.that is relativity

+ نوشته شده توسط رسپینا در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 9:23 |

نیچه می گه: وسعت دنیای هر کس به اندازه ی اندیشه ی اوست. پس اندیشه می تونه چه دنیای بزرگی باشه یا می تونه خیلی کوچک و در بسته باشه.نمی دونم چطور بعضی ها به خودشون اجازه می دن در این دنیای بزرگ وقشنگ و به روی خودشون ببندن.نمی دونن خودشون واز چه لذت بزرگی محروم میکنن. تا حالا شده که دلت بخواد مثلا یه روز کاملا تنها باشی وفقط بشینی و فکر کنی؟چقدر لذت بردی؟

+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 9:26 |

در این تنهایی و ظلمت      در این خاموشی سنگین نجواها    منم تنها ترین فریاد بی آوا    که از حلقوم یک صبر هزاران ساله می آید     منم آن نور فانوسی      که گهگاه از صدای زوزه ی باد شبانگاهی تنش چون بید می لرزد

+ نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 9:16 |
ای بینوا درخت      کز یاد آسمان و زمین هر دو رفته ای                     آیا در انتظار بهاری مگر هنوز     مرغان برگهای تو یک یک پریده اند           آیا خبر زخویشتن نداری مگر هنوز                                                   
+ نوشته شده توسط رسپینا در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 10:18 |

In my dreams we walked    you and I to the shore        leaving footprints by the sea    and where there was just one set of prints in the sand    that was when you carried me

+ نوشته شده توسط رسپینا در شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 9:50 |

دلم خیلی گرفته  خوش به حالت شازده کوچولو  اینجا تا غروب بیست و چهار ساعت فاصله است   ولی در سیاره ی تو که به این کوچکی است  کافی است صندلیت را چند قدم جلو بکشی تا هر چند بار که دلت خواست غروب را تماشا کنی  گفتی یک روز چهل و سه بار غروب را تماشا کردی  آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد غروب خورشید را دوست می دارد  پس تو آن روز که چهل و سه بار غروب را تماشا کردی زیاد دلت گرفته بود؟  حالا درکت می کنم  

+ نوشته شده توسط رسپینا در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 9:6 |

ای که با مردن من زنده شدی       چه از این زنده شدن حاصل توست                           

+ نوشته شده توسط رسپینا در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 11:38 |

مگه من کی هستم؟ فقط یه شهبانو که هنوز در گذشته زندگی می کنه هنوز حسرت گذشته هارو می خوره .حسرت اون روزهای باشکوه   اون غرور وابهت. اما حالا یه شهبانوی تنها هستم.خوش به حال ملکه ی  کولی که لااقل کولی ها رو داره  قلم شیوا و رسایی هم داره. خوش به حال کاتر پلاتر که لا اقل یه پیله واسه خودش داره   شده الهام بخش پروانه ها  یه روز هم پروانه می شه و می پره.اما من فقط یه سارا کوچولوی خیالی توی خاطراتم دارم  سارایی که همباری داراست  سارا کوچولویی که عاشق بچه گربه هاست . . .

+ نوشته شده توسط رسپینا در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 9:36 |
درحالی که سخت به تو فکر می کردم سوار اتوبوس شدم دوتا بلیط به راننده دادم وگفتم دو نفر  قبل از اینکه یادم بیاد تنها هستم.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                چه دل است این دل من؟      که زتردی چو یکی ساقه تاک            به شتابی که تگرگ                                                      بشکند ساقه واز هم بدرد پیکر برگ       یا به آسانی یک شاخه گل می شکند                چه دل است این دل من؟                                                                                     
+ نوشته شده توسط رسپینا در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 10:47 |

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب       منو می بره کوچه به    کوچه                 باغ انگوری باغ آلوچه                      دره به دره صحرا به   صحرا                               اونجا که شبا پشت بیشه ها      یه پری میاد ترسون ولرزون                         پاش ومی ذاره تو آب چشمه     شونه می کنه موی پریشون                         یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب      منو می بره ته اون دره                               اونجا که شبا یکه و تنها             تک درخت بید شاد و پر امید                             می کنه به ناز دستش و دراز     که یه ستاره بچیکه مثله یه چیکه بارون               به جای میوه اش سر هر شاخه اش بشه آویزون                                                                          

+ نوشته شده توسط رسپینا در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 9:39 |